عصری آمدم منزل. باد سردی میآمد، قرق شد، زنها آمدند، گفتند در شهر دزد به خانهی انیسالدوله رفته است، اوقاتم تلخ شد. دستخط به حاجی آغا یوسف و والدهی شاه نوشتم. پسر ادیبالملک آمده بود، با گلوی بادکرده، دستمال بسته بود. کلاهنمدِ کرمانی در سر، ترکیب غریبی شده بود. آقا مردک [۱] هم آمده بود شهر با کوچولو. محمدتقیخان شمرانی پا پسرش امشب پیدا شدند.