میرشکار گفت: «در بالای باغِشاه دستهی شکارِ پُرزوری از صبح تا حالا با دوربین میپاییدم، عجب جایی هستند؛ حیف که شما به کوکداغ میروید.» آنجا ایستاده، گفتم: «من میروم کوکداغ؛ تو امیرآخور را بردار برو از آن شکارها بزن و امیرآخور بزند.» گفت: «بسیار خوب» ... بعد امیرآخور، وصاف [و]میرشکار رفتند. میرشکار میگفت: «اگر پلنگ را هم ببینم بزنیم یا نه؟» گفتم: «خیر نزنید، همان شکار را بزنید.»